|
راوی درد
|
||
پرنده ای در قاب بی حصار اسمان
بال گشوده میرود
اموخته دورتر جایی هست
گرم، همه زندگی
میرود
اموخته
جایی هست
اخلاقیات ارزشهای ثابتی هستند و تفاهم نداشتن ما در قبال این ارزشهای ثابت تنها به مقدار شناخت ما برمیگردد مقدار شناختی که وابسته به متغیرهای زمانی و مکانی بوده و خواهد بود. متغیرهای زمانی و مکانی متغیرهایی هستند که باید اعتراف کرد تعیین انها از قدرت ما خارج است. هر چند این اعتراف اخیر قدمی رو به عقب است اما گذارها همیشه به ما اموخته اند میشود از این گامهای رو به عقب برای دورخیز استفاده کرد.
تنها کاری که از فرد برمی اید برای رسیدن به این ارزشهای ثابت (اخلاقیات) بالا بردن شناخت است اما باید توجه کرد تجربه ثابت کرده ازمون و خطا نمیتواند راهبرد صحیحی باشد چنان چون این رفتارها مستقیم با روان ادمی سر و کار داشته و روان ادمی هر تجربه ای را چه خوب چه بد ، بی کم و کاست ثبت میکند و تجربه های بد میتواند تاثیرات غیرقابل بازگشتی بر روان ادمی بگذارد. به حتم از همین روی بوده که ادمیان برای پرهیز از این تجربه های مخرب دین را مبنای اخلاق قرار دادند؛ بایدها و نبایدهای از پبش تعیین شده و تثبیت شده ای که در چارچوب دین ارائه میشود. اما باید در نظر گرفت انسان همیشه دنبال کسب تجربه های نو بوده و این بین استعداد تحریف پذیری دین در طول تاریخ نیز به این وسوسه کمک کرده است.
همواره کنش و واکنش بی پایانی بین اخلاق و راه رسیدن به اخلاق وجود داشته و خواهد داشت. و این بین چالش به وجود امده همیشه به نفع دین پایان میگیرد که غالبا انسان مرتد، سرشکسته از تجربه های نامطلوب به دین بازمیگردد و در اخر تنها راه مقابله با تحریف را تبیین دین نو میبیند. دین نو همیشه برایند تجربه ها و سرکشی های یک نسل و حتا چند نسل بوده است. شاید این سیکل معیوب به نظر برسد اما انسان فانی هنوز راه حل بهتری نیافته است و شاید تنها کورسوی امید بشر در این وادی رسیدن به تکامل عقلی انسان در گذر تاریخ باشد بلکی بتواند نقطه پایانی بر این سیکل معیوب بگذارد.
نظریه پایان تاریخ که فلاسفه معاصر ارائه کرده اند در همین راستای تکامل عقلی بشر عنوان شده که اینان باور داشتند انسان معاصر به درجه ای از تکامل رسیده که میتواند پایش را خارج از چارچوب بایدها و نبایدهای دین بگذارد و با درک شخصی خودش خوب را از بد تمیز بدهد.
بیدار
دوازده یک سه
کتاب هزار بار خوانده ای را باز میکند
بی که برای هزار و یکمین بار بخواند
بیدار
اهنگ تکراری عقربه ها در گوشش
تاریکی خوابالود پنجره ها روبرویش
کافی ست یاد چیز پیش پا افتاده ای از گذشته های حالا دیگر دور بیفتد و
بیهوده بخندد
کافی ست
بیهوده بخندد
بغض در گلویش بترکد و
ارام
کافی ست بلند شود با پشت دست پاک کند
بیاید کنار پنجره
با خودش زمزمه کند
دوستت دارم های گمشده از لبانش بیفتد و
میان اهنگ تکراری عقربه ها رنگ ببازد
حالا دیگر
حتا دنیای پشت پلکهایش به خواب رفته
مدتهاست خاموشی گرفته
حالا دیگر
مطمئن شده با در اوردن باطری ساعت دیواری هیچ چیز درست نمیشود
زمان نمی ایستد
به عقب برنمیگردد
دوستت دارم های گمشده اما
چیزهای پیش پا افتاده از گذشته های حالا دیگر دور اما
کتاب را برمیدارد
تا برای هزار و یکمین بار بخواند
جوهرهای خشک شده
خشک از نگاهش رد میشود
تا روز از میان پنجره های خوابالود وارد شود
.
.
.
حالا دیگر
حتا وقتی که پیاز خورد میکند و
از قدیم حرف میزند
گریه نمیکند
به ضیاءالدین ترابی و شنبه های اول هر ماه حوزه هنری
نوح عصر خویش شدن را
جز انتظار
مجالی نمانده است
خدای را مگر بخشایشی فرود اید.
تمام عمر قایقی ساختم
اکنون که میروم
برای بردن قایق توانی در خود نمی یابم
نه بغضی برایم مانده است
و نه حتا گواهی
مهمترین نقدی که بر جامعه سوسیال وارد میشود این است که ادعا میکنند با توجه به برابری تثبیت شده اعضای این جامعه دیگر دلیلی برای پیشرفت افراد در ان وجود نخواهد داشت. چنانچه به طور مثال اگر حقوق و مزایای یک مهندس و یک کارگر ساده برابر باشد دیگر کسی مشقت تحصیل را تحمل نخواهد کرد. اما اینجا این سئوال مطرح است که ایا "انسان اگاه" تنها به خاطر برتری یافتن٬ داشتن زندگی بهتر و متمایز شدن از دیگران سعی میکند یا افراد به انچه هستند٬ محکومند. ایا کسی که با ذات و استعداد یک مهندس به دنیا می اید قادر است تنها کار یک کارگر ساده را انجام دهد به صرف اینکه حقوق و مزایای یک کارگر ساده و یک مهندس برابر است. این بین صحبت از یک انسان اگاه است انسانی که در جامعه ای به دنیا امده و زندگی کرده که ارزشهای انسانی در ان نهادینه شده که برابری در ان امری معمولی است. ایا انگیزه هایی مثل "داشتن زندگی بهتر از دیگران٬ متمایز شدن از دیگران و برتری جویی" رفتاری نیستند که جامعه لیبرال در ناخوداگاه فرد وارد کرده ایا "انسان کامل" میتواند احساس خوشبختی کند در حالیکه خود و خانواده اش زندگی مرفهی داشته اما دیگرانی باشند که اینچنین نباشند.
هر انسان با ذات یگانه و استعداد خاص خودش به دنیا می اید عضوی که باید گوشه ای از جامعه را بچرخاند رسالتی که تنها از عهده او برمی اید. ایا وقتی انسانی را که با رسالت یک کارگر کوشا به دنیا امده با تبعیض هایی اینچنینی روبرو میکنند وی میتواند بی سرخوردگی به رسالتش پایبند بماند ایا وی میتواند همچنان در حق فرزندش تمام و کمال و بی چالشهای عصبی٬ پدر و مادری مهربان باشد. ایا نمیتوان متهم کرد تمام بزهکاری های جامعه ما برایند این تبعیض های حالا دیگر نهادینه است.
"اتوپیا" یا همان بهشت موعود جاییکه در ان برابری انسانها امری تثبیت شده است چنان چون دیگر مالکیت معنایی ندارد و ارزشها تنها بر مبنای اخلاقیات پی ریزی شده اند. این بین حتا پول و واحد پولی نیز کارکرد خود را از دست میدهد و حتا در مرحله اخر از ان به عنوان شکلی از بوروکراسی یاد میشود زیرا پول ابزاری برای تبعیض است و وقتی انسانها دارای حقوق یکسان باشند اصولا این ارزش پوشالی کارکرد خود را از دست میدهد.
بارزترین انشعاب جامعه سوسیال از دیگر الگوها و بالاخص جامعه لیبرال و"نولیبرال" به معنا نداشتن کلمه "مالکیت" در ان برمیگردد زیرا همه چیز متعلق به دولت و در واقع "همه افراد" است. این بین دیگر فشار تبلیغاتی جوامع لیبرال برای فاسد نشان دادن دولت و کارمندان ان که اصلی ترین روش جبهه سرمایه داری برای ترویج و تبلیغ انارشی و هرج و مرج است کارکردش را از دست میدهد زیرا روش دفاعی اتوپیا در قبال ان٬ وجود نداشتن شکاف بین اعضای جامعه یعنی دولت و مردم خواهد بود. به طور مثال رئیس جمهور با خردترین فرد اتوپیا یعنی یک کارگر ساده دارای حقوق و مزایای برابر است و روشن است که در اینصورت این کارگر هیچوقت نمیتواند دلیلی پیدا کند تا تحت تاثیر تبلیغات بیگانه ایمانش را به عالی ترین مقام جامعه از دست بدهد. اما شاید پاشنه اشیل یا همان "چشم اسفندیار" را بتوان مورد هدف قرار گرفتن "کارمندان میانه" این جامعه از سوی تبلیغات "قدرتهای سرمایه داری" عنوان کرد به گونه ای که انها را به اعتراض نسبت به ضایع شدن حقوقشان وابدارد یا به مهاجرت و زندگی در جامعه لیبرال تشویقشان کند. چنان چون در تمام جامعه های نو پای سوسیال این نقطه ضعف کاری ترین روش حمله از سوی جبهه سرمایه داری بوده و خواهد بود...
صِرف٬ نیاز به سیاه کردن چند سطر نیست... هر چند گاه از نوشتن همین بیشتر نمیماند
لبخندت
نقاشی کودکانه ای ست
روی ماسه های ساحل.
موج می اید و نیست میشود
حداقل خوبی ِ شلوغ بودن مترو میتواند این باشد که دیگر لازم نیست برای سوار و پیاده شدن انرژی خرج کنی کافی ست همان اطراف دربهای واگن باشی تا جماعت تو را نیز همراه خودشان سوار و پیاده کنند اصولا در چنین مواقعی چه کسی میتواند مسیرش با اینان یکی نباشد که همان ایستگاهی که مردمان پیاده میشوند تو هم خود را به ناگاه بیرون واگن می یابی و قطار هم رفته که رفته... حالا اگر جرات داری باز بایست همانجایی که قرار است قطار بعدی دربهای واگنش باز شود
اری از مزایای شلوغ بودن مترو میگویم اینکه در ان تنگاتنگ، گوشهایت به جبر انقدر نزدیک لبهای مردمان میشود که حرفهای در گوشی شان را هم میشنوی.. کسی در گوش دوستش ماجرایی را تعریف میکند و انگار یادش میرود لبهایش علاوه بر دوست گرامش به گوشهای تو هم انقدری نزدیک است که نباید، و شاخ در اوردن از شنیدن حرفهای دیگران کمتر تحفه ای بوده که همیشه نصیبت شده
حالا که در ایستگاهی پیاده شدی که نمیخواستی و سرت هم به دو شاخ ترگل ورگل مزین شده میتوانی بقیه راه را مثل همیشه پیاده بروی و به این فکر کنی که چرا و چرا و چرا...
|
|