|
راوی درد
|
||
صِرف٬ نیاز به سیاه کردن چند سطر نیست... هر چند گاه از نوشتن همین بیشتر نمیماند
لبخندت
نقاشی کودکانه ای ست
روی ماسه های ساحل.
موج می اید و نیست میشود
حداقل خوبی ِ شلوغ بودن مترو میتواند این باشد که دیگر لازم نیست برای سوار و پیاده شدن انرژی خرج کنی کافی ست همان اطراف دربهای واگن باشی تا جماعت تو را نیز همراه خودشان سوار و پیاده کنند اصولا در چنین مواقعی چه کسی میتواند مسیرش با اینان یکی نباشد که همان ایستگاهی که مردمان پیاده میشوند تو هم خود را به ناگاه بیرون واگن می یابی و قطار هم رفته که رفته... حالا اگر جرات داری باز بایست همانجایی که قرار است قطار بعدی دربهای واگنش باز شود
اری از مزایای شلوغ بودن مترو میگویم اینکه در ان تنگاتنگ، گوشهایت به جبر انقدر نزدیک لبهای مردمان میشود که حرفهای در گوشی شان را هم میشنوی.. کسی در گوش دوستش ماجرایی را تعریف میکند و انگار یادش میرود لبهایش علاوه بر دوست گرامش به گوشهای تو هم انقدری نزدیک است که نباید، و شاخ در اوردن از شنیدن حرفهای دیگران کمتر تحفه ای بوده که همیشه نصیبت شده
حالا که در ایستگاهی پیاده شدی که نمیخواستی و سرت هم به دو شاخ ترگل ورگل مزین شده میتوانی بقیه راه را مثل همیشه پیاده بروی و به این فکر کنی که چرا و چرا و چرا...
حکایت خرابی ست
امدند و بردند
با دستهای بسته پاهای باز
بلکی بکشند هر جا که میخواهند
و یار و یاد را گذاشتند
بی پاسخی
با پاهای بسته دستهای باز
حکایت خرابی ست
اینرا پیشتر گفته بودم ـ یادم هست
اما کار که از کار بگذرد
چه تفاوت میکند پیشتر چه گفته ای
یا بعدترحتا
چه خواهی گفت
حکایت خرابی ست
در خانه دستها صورتها را پوشانده
هر کس ارام
تنها ارام سعی میکند اشکهایش را پنهان کند
از دیگری
و تو
در جایی دور
دورتر حتا از انی که کبوتران توانشان برسد تا دستهایت پرواز کنند
با چشمهای باز خوابی و
با چشمهای بسته
بیدار
حکایت خرابی ست
انقدر خراب که حتا نمیتواند روی پاهایش بایستد
تا تو بیاید
بیدارت کند
از همان اول هم همه میدانستند تاریخ شوخی اش که بگیرد دیگر این و ان سرش نمیشود و هر کس را هم که بخواهد به بازی میگیرد که همانهایی که بیست سی سال پیش مردمان را میکشیدند پای "دادگاههای انقلاب" و گروه گروه رای به اعدام میدادند حالا خودشان شده اند متهم... حکایت خرابی ست
تا دوری
جز تشدید
ناله را بالای سر کس نیست
تا دوری
دوری دورترین دوری
جز وهمی سرابی ادمی را یاری رس نیست
دوری
تا دوری
انجا که زانو پس زند از رفتن
گلو تشنه بسوزد خشک
باری انجا
جز سرابی نو
نومید را به انتظار نیست
حال تو گویی
با خود
سر در پیرهن فرو برده
دست از سوز سرمایی خشک در چاک قبایی نیم پوسیده
ایا رفتن نرسیدن
صدباره نرسیدن
رفتن به حالیکه دیگر میدانی نخواهی رسید
عبث نیست
نام هایی هست که از یاد نمیرود
همانجا در گلو بعث می نشیند
با هر دم و بازدم بالا می اید و
دوباره فرو میرود
انسوی دنیا مردمان ریخته اند خیابان ها را گرفته اند که اگر اینجا را بخواهید حتا کمی شبیه ممالک سوسیالیستی کنید با ما طرف حساب هستید
یادم می اید سالها پبش همانسوی دنیا هر کس داعیه سوسیالیم در سر داشت کاری میکردند که دیگر نداشته باشد که او خائن بود که او انگار نمیدانست لیبرال دموکراسی سقف تمام ارزوهای دنیاست... و حالا فرزندان همان ادمهای نفهم ریخته اند خیابانها را گرفته اند که روزتان را سیاه میکنیم اگر حرفی از سوسیالسم بزنید
ادمها را گرفته اند نشانده اند و بهشان قبولانده اند این درست است و ان یکی نادرست٬ چنانچه بعد سالها مردمان طوری رفتار میکنند که انگار این افکار از ابتدا در خونشان بوده جزئی از وجودشان بوده و غیر این را هرگز نمیتوانند بپذیرند
وای اگر چشمانت به تاریکی تونل عادت کند
که اینطور
افتاب به انتقام
انتهای تونل انتظارت را خواهد کشید
|
|